داستان زندگی دیگری- قسمت ششم

   خیلی یادم نمیاد وقتی خیلی کوچیک بودم تو اون خونه چطوری زندگی میکردیم. آخه اون خونه رو وقتی من یک سالم بود پدرم و همکارش با هم شریکی خریدند و هر دو با خانواده هاشون اومدند تو این خونه زندگی کردند. اون موقع من ودو تا برادر بزرگم با مادر و پدرم میشدیم پنج نفر و دوست پدرم هم با سه تا بچه هاشون میشدند پنج نفر. یعنی ده نفر تو یک خونه با زیربنای شصت و سه متر، بد ساخت وقدیمی که فقط یه اشپزخانه دو- سه متری در طبقه پایین تو حیاط داشت وتو راه گرد بالا طبقه سوم به سمت پشت بام هم یک ظرفشویی گذاشته بودند که ازش به عنوان اشپزخانه استفاده میکردند و فقط و فقط یک توالت توی حیاط داشت که همه مجبور بودیم زمستون و تابستون ازش استفاده کنیم. زیر زمین هم بعدها یه مدت کوتاه ازش به عنوان حمام استفاده کردیم. البته بیشتر برادرهام ازش استفاده کردند تا ما دخترها.

 از اون دوران یعنی از دوران زندگی کردن با شریک پدرم تقریبا هیچی یادم نمیاد به غیر از اینکه اون موقع ها پدرم و همکارش با هم بعضی وقتها پاسور بازی میکردند و یا با هم شوخی میکردند  و رو سر و کله همدیگه اب میریختند و همدیگرو خیس میکردند.

این جمعیت ده نفره  ما  به سرعت در عرض چند سال افزایش یافت. یک سال و نیم بعد ازبدنیا اومدنِ من، خواهرم بدنیا اومد و سه سال بعدش برادر سوم، چهار سال بعدش برادر چهارم و چند سال بعدش مادرتخمدونهاشو برداشت و دیگر خدارو شکر باردار نشد. اگر اشتباه نکنم یک دفعه دیگر مادرم باردار شد اما مجبور شد کورتاج کنه و همون موقع بود که تصمیم گرفت تخمدانهاشو در بیاره. شایدم دکتر بهش گفته بود که این کار رو بکنه.

 شریک پدرم هم صاحب هفت تا بچه شدند و بعد از چند سال، بابا سهم خونه رو ازشون خرید و اونها رفتند یه خونه بزرگتر تو یه محله ارزونتر که اسمش شهرک ولیعصر بود خریدند. از اون موقع دیگه پدرم به تنهایی صاحب اون خونه بود و همچنان هست. همکار پدرم که مرد قد بلند و شوخ طبعی بود و زنش رو هم خیلی دوست داشت بعد از چند سال یواشکی یه همسر دیگه برای خودش اختیار کرد و از اون زنش هم صاحب یه بچه خوشگل ،فکر کنم صاحب یک پسر، شد. شریک بابام یا همون همکارش اهل ساوه بودند و اصالتا ترک بودند. یادمه خانومش تقریبا تمام مدت ترکی با بچه هاش صحبت میکرد و همشون وقتی فارسی صحبت میکردند لحجه ترکی داشتند.  یادمه اون موقع ها پدرم به این همکارش به شوخی میگفت که من میرم بالاخره یه زن دوم میگیرم. اما همکارش هیچ وقت نمیگفت که من میخوام دوباره زن بگیرم.

 وقتی زنِ دوم گرفتن همکار بابام علنی شد، همه ما از تعجب  جا خوردیم. البته این اتفاق وقتی افتاد که دیگه اونها چند سالی از محله مارفته بودند و ما فقط گهگاه جمعه ها ناهار میرفتیم خونشون. یادمه هر کی این خبر رو میشنید تعجب میکرد و پدرم سریع میگفت اره من شوخی شوخی میگفتم که یه زن دیگه میخوام بگیرم اما این کار رو نکردم ولی اصغر که هیچوقت از این شوخیها نمیکرد جدی جدی یک زن دوم گرفت. البته ناگفته نماند که از لحاظ قانونی زن دوم فقط میتونست صیغه ای باشه یعنی برای یه مدت معلوم و نه مادام العمر. مگر اینکه مرد اجازه همسر اول رو  برای صیغه کردن مادام العمرِ همسر دوم داشته باشه. وای که من چقدر شرمم میاد از موضوع حق همسرِ دوم گرفتن مردها صحبت کنم . حتی از نوشتن کلمه صیغه چندشم میشه. اما این واقعیتی هست که متاسفانه در دین اسلام یا حداقل در دین اسلام ایرانی وجود داره و یا بوجودش اوردند. از نظر من “حق زن دوم اختیار کردن مرد” در قانون و در دین اسلام ایرانی ما بزرگترین  اهانت و بزرگترین بی حقی و بزرگترین شکل پایمال کردن حق زن به عنوان یک انسان هست. هیچ منطقی در ذهنم نمیتونم پیدا کنم تا این حق رو برای مرد قایل بشم.

 از نظر من، مرد و زن هیچ کدوم اجازه داشتن چنین حقی رو ندارند. اما من برای دفاع از نظرم و یا برای فهماندم عمق اهانت و خیانت به حق زن، همیشه تو بحث کردن با مرد ها بر سر این قضیه این سوال رو به میان میاوردم که “اگر زنی اجازه گرفتن همسر دوم داشت شما مرد ها چطور با این قضیه کنار میومدید؟ مسلما شما مردها نمیتونستید و نمیتونید این حق رو برای زن قایل بشوید. دقیقا به همین دلیل هم من نمیتونم این حق رو برای شما مردها قایل بشم.” … بحث کردن بر سر این موضوع رو من بیشتر با همکارهای ادارمون داشتم، اون موقع ها که در ایران تو سازمان جنگلها کار میکردم.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 8 =