داستان زندگی دیگری- قسمت پنجم

من دارم  به این فکر میکنم که خب، مادرم از سن سی سالگی تا چهل سالگی مادرِ شش تا بچه شد و ما بچه ها همه این حس رو داشتیم که مادرمون پیره. حالا من که از سن چهل تا چهل و دو سالگی مادر دو تا بچه شدم وقتی بچه هام به سن بلوغ و بعد بلوغ برسند من حتما خیلی پیر شدم اونموقع بچه های من چطوری به این قضیه نگاه میکنند و من چطور میتونم این حس رو در اونها کمرنگ کنم و جو و اتمسفر مناسب و شاد تری رو برای بچه هام فراهم کنم؟ فکر کنم چالش بزرگی برام خواهد بود که همیشه با اون روبرو هستم و باید یه جور مناسبی از پسش بر بیام.

هیچ وقت یادم نمیره یک روز که ساکمو زده بودم زیر بغلم و تو راهِ حمام بودم سر خیابون که رسیدم، یهو چشمم افتاد به یه چیزسفید کثیفی که روی زمین افتاده بود وسط پیاده رو سر خیابون. همون لحظه پسر همسایمون هم که دوستِ  برادرِ بزرگ هام بود از سر خیابون وارد کوچه شد به سمت خونه. اون موقع فکر کنم بیست سالم بیشتر نبود . دوست برادرم هم همسن و سال برادرام، یعنی دو سه سالی از من بزرگتر بود. من با هاشون فقط اگر همدیگروتو خیابون میدیدیم یه سلام بهم میکردیم و دیگه بیشتر از این نبود. یهو دیدم اونم داره به این چیز سفید نگاه میکنه. من از خجالت نمیدونستم چیکار باید بکنم، خودمو بزنم به اون راه؟ اخه فکر کنم اون دید که من هم دیدم پس الکی نمیشد خودم رو به بیراهه بزنم . حتما میگید چی روی زمین افتاده بود که توجه من و اون رو به خودش جلب کرده بود! بله، یه نوار بهداشتی کثیف خونی وسط پیاده رو، درست جایی که من میخواستم از اونجا رد بشم. نمیدونم چطوری این نوار بهداشتی اونجا افتاده بود ، احتمالا کسی سطل زبالشون رو میبرده سر کوچه خالی کنه اتفاقی از سطل بیرون افتاده بود یا ی زن بی توجه و کثیف اون رو انداخته بود اونجا و یا زنی که این نوار بهداشتی توی شورتش بوده موقع راه رفتن از شورتش جدا شده و بدون اینکه بفهمه از شلوارش افتاده بیرون( اخه اونموقع ها چسب نوار بهداشتی اونقدر خوب و محکم نبود) . به هرجهت من از خجالت اب شدم تا از سر کوچه رد بشم و به سمت حمام برم. الان که فکرشو میکنم از خودم میپرسم من اونقدر هم نباید ناراحت میشدم و خجالت میکشیدم. خب اون نوار بهداشتی مال من نبوده که، حالا چیکار کنم که یه ادم بی توجه و سهل انگار اینکارو کرده! اما خب من اون موقع ها یه جور دیگه فکر میکردم و کلا ادم راحتی نبودم. یعنی به راحتی نمیتونستم تو ذهنم با اینجور چیز ها کنار بیام و یا فراموششون کنم. باید بگم تربیت خانوادگی، فرهنگ جامعه و تجزیه ، تحلیل های ذهنی من همگی من رو به این شکل و طرز تفکر سوق داده بود.

من و خواهرم وقتی کوچیک بودیم شباهتهای زیادی از نظر ظاهری داشتیم و هنوز هم این شباهتها تا حدودی وجود داره اگرچه کمرنگ تر شده اما خصوصیات اخلاقی مون با هم خیلی فرق داشته و داره. من همیشه یه دختر ساکت و اروم و حرف گوش کن بودم. ساکت و اروم بودن من به عنوان یه دختر خوب و حرف گوش کن چیزی بود که از مادرم به ارث برده بودم. من کم حرف و اروم بودم. تو جمع اهل تعریف کردن و صحبت کردن طولانی نبودم و البته الان هم  تا حدودی همینطور هستم. یادمه خالم میگفت فاطی ( اسمم فاطمه بود ولی اکثرا فاطی صدام میکردند) تا ازش سوال نکنی صدا ازش در نمیاد. این حرف در مورد من تا حدود زیادی صحت داشت اما بعضی وقتها هم از این ساکت بودن خودم خسته میشدم و دوست داشتم میتونستم مثل بقیه حرف بزنم.  ولی این کار ساده ای نبود و نیست. در حقیقت تغییر در رفتار به سادگی و به سرعت امکان پذیر نیست. منظورم یه تغییر دایمی در رفتار یک فرد نیاز به صرف انرژی، تمرین، مطالعه و زمان داره و در درجه اول یابد این تغییر در ذهن انسان بوجود بیاد تا به مرور زمان در رفتار هم ایجاد بشه و باقی بمونه. در این صورت هست که میشه از یک تغییر رفتار صحبت کرد.

من یه دختردرسخون ، باهوش و اهل مصالحه بودم. به خاطر همین کمتر مادر و پدرم برای من تو زحمت میوفتادند و به قولی من اونها رو کمتر اذیت میکردم. برای مثال من درسخون بودم و همیشه رتبه اول تا سوم رو تو کلاسمون داشتم . مادرم شاید فقط برای گرفتن کادو و هماهنگی در مورد کادو باید به مدرسه مراجعه میکرد. اما خواهرم از لحاظ درسی ضعیف بود. تو درس ریاضی اصلا خوب نبود. حفظ کردنیهاش هم اصلا خوب نبود.  به خاطر همین مادرم بارها و بارها باید به مدرسه مراجعه میکرد و یا موقع امتحانها مادرم کلی حرص میخورد و نگران بود که ایا خواهرم نمره قبولی میاره یا .

خب باید بگم خواهرم شاید درجه هوشیش از من پایین تر بود اما حتما تو یک سری چیزهای دیگه خوب بوده و استعداد داشته اما تو چی، نمیدونم. البته فکر کنم خودش هم شاید هنوز ندونه. اخه اینکه شما بتونی خودت استعدادهات رو کشف کنی یا بزاری استعداد یا استعدادهات کشف بشه حرفی است که به سادگی زده میشه اما در عمل نیاز به عناصر و زیرساختهایی داره که اگر این عناصر و زیرساختها توی خانواده یا توی جامعه وجود نداشته باشه عملا امکان پذیر نیست و نتیجه اون هم میشه، یه انسان بالغ و کاملی که نمیشه ازش تو جامعه برای بهتر زندگی کردن خودش و دیگران استفاده کرد. این مسأله در جامعه توسعه نیافته کشور من ،ایران، کاملا مصداق داره و داشته. ناگفته نماند که من هم جزو این دسته از ادمها بودم و هنوزم هستم . و همین یک مورد یعنی کشف کردن و یا کشف شدن استعداد هر انسانی به شکوفایی اون جامعه و رشد سالم جامعه و انسان کمک میکنه.  سر فرصت این قضیه رو باز میکنم و میگم حداقل در مورد خودم که به چه نتیجه ای رسیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × پنج =