داستان زندگی دیگری- قسمت چهارم

      اون موقع ها، منظورم از اون موقع ها دهه های شصت بود دیگه کم کم مردم محله ما تقریبا همگی تو خونه هاشون حمام داشتند حالا یه حمام کوچیک در حدی که یک نفر توش جا بشه یا یکم بزرگتر که بشه توش کمی جابجا شد با یک رخت کن کوچیک. البته اگر از محله ما یکم میرفتی بالا تر دیگه همه خونه ها به یک حمام خوب و بهتر مجهز بود. حتی تو کوچه ما هم سه چهارتا خونه که کمی بزرگتر بودند و کمی هم قشنگتر ساخته شده بودند یا از همون اول یه حمام براش ساخته بودند یا چند سال بعدش صاحبخانه یک گوشه مناسب رو برای ساختن حمام در نظر میگرفت و با یه بنا و لوله کش و با حداقل هزینه یه چیزی که اسمشو بشه دوش یا حمام گذاشت درست میکرد تا دیگه زحمت و سختی حمام عمومی رفتن و یا حمام نمره رفتن رو به خودش نده. خونه ما هم با اینکه اصلا خوش ساخت نبود و فقط  بنا هنر کرده بود تو هر طبقه  دو تا اتاق زده بود و تو راه گردونها هم روشویی نصب کرده بود، اما زیر زمین رو  که بزرگ و ترسناک بود لوله کشی اب گرم و سرد کرده بود و دارای یه سکوی نسبتا بود که میشد روش نشست و کیسه کشید. من یادمه که ما فقط یه مدت محدود از زیر زمین به عنوان حمام استفاده کردیم. اونم تازه در نداشت و ما با زدن یه پرده پلاستیکی یه در براش درست کرده بودیم.  تازه ما باید اول وارد حیات میشدیم و بعد از پله های کج و معوج و بلند این حمام پایین میرفتیم تا با یک ذره ابی که از ابگرم کن گرم میشد دوش بگیریم. تازه باید بگم بد تر ازهمه این بود که خونه ما فقط یک توالت اون هم گوشه حیاط داشت و همه اعضای خانواده و مستاجر و صاحبخانه از همین یک دونه دستشویی باید استفاده میکردند. من نمیخوام از وضعیت اون موقع شکایت کنم اما دوست دارم تا جایی که ممکنه و یادم میاد شرایط و محیط اون موقع رو براتون تجسم کنم. شکایت نمیکنم . نا شکری هم نمیکنم چون اون زمان خانه و خانواده هایی هم بودند که وضعیتشون از ما خیلی بد تر بود. 

نزدیک خونه ما یه حمام عمومی و چسبیده به اون یه حمام نمره بود. حمام نمره همون حمام خصوصی بود که یک یا چند نفر با هم میرفتند  حمام میکردند. حمام خصوصی یه دوش و یه سکوی بزرگ داشت با یه رختکن که با یک در ازش جدا میشد. با اینکه با بستن در، رختکن از دوش جدا میشد اما بازم بخار ابگرم وارد رختکن مبشد و موقع لباس پوشیدن لباسها به تن میچسبید و من از این حالت خیلی بدم میومد. چون باید اول بدنم کاملا خشک میشد و بعد لباس تنم میکردم اما بیشتر وقتها دیگه چاره ای نبود. در عوض هر چه سریعتر لباستو میپوشیدی و چادر سرت میکردی و در حمام رو باز میکردی ومیومدی بیرون و قدم میزدی به سمت میز حسین آقا حمومی تا پول حموم رو حساب کنی . اون حس تمیزی و هوای خشک و تمیز بیرون حمام خیلی کیف میداد.  اون موقع ها مد بود موهای جلوی سرمون رو کوتا ه کمی بلند تر از چتری بزنیم. من موهام خیلی پر نبود اما چون موهام نسبتا زخیم و حالت دار تا فر بود بعد از خشک کردن موهام ، جلوی موهامو به سمت عقب شونه میکردم و بعد چهار تا انگشت دست راستمو فرو میکردم داخل موهای جلوی سرم و اونها رو اروم به سمت جلو تا بالای پلک هام میاوردم و میگذاشتم همونجوری بمونه تا خشک بشه و وقتی چادرمو سرم میکردم و  از حموم به سمت خونه میومدم همش نگران این بودم که به خاطر چادر موهای جلوی سرم بخوابه و خراب بشه، اما خوشبختانه جنس موهام طوری بود که هر حالتی به اون میدادم به خوبی میگرفت و خراب نمیشد. تا زمانی که دوباره حمام برم و یا موهامو خیس کنم. خواهر کوچکترم  هم که موهاش از من فرتر بود یادمه وقتی بزرگتر شده بود بعد حمام یه کم کتیرا به موهاش میزد و میگذاشت تا موهاش خشک بشه. اینجوری خواهرم چون صورت گردی داشت و چشمهای نسبتا درشت و خوش حالتی داشت اون فری با کتیرا خیلی بهش میومد.

اگر اشتباه نکنم حمام نمره  نوبتی بود و به تعداد نفرات بهت وقت میدادند( مثلا یک نفر یک ساعت، دو نفر یک ساعت و نیم) و به تعداد نفرات هم باهات حساب میکردند. ما بیشتر مواقع میرفتیم حمام عمومی و گهگاه اگر حمام عمومی خیلی شلوغ بود و یا پول داشتیم میرفتیم حمام نمره. اخه حمام نمره گرونتر از حمام عمومی بود. بخش جالب  اما برای من کمی سخت و  همرا با خجالتش این بود که وقتی میخواستم برم حمام باید همه وسیله ها اعم از حوله، کیسه، سفیداب، وازلین، لیف، شامپو،صابون، لباس تمیز، یه لگن کوچیک برای اب ریختن روی سرت و روی شونه هات تو یه ساک جا میدادم و ساک رو میزدم زیر بغلم و چادرم رو سر میکردم و میرفتم حمام. بعضی وقتها احساس میکردم مردم از روی ساک بزرگ زیر چادرم و یا از سفید، تمیز و براق شدن پوست صورتم میفهمیدند که من دارم میرم حمام یا دارم از حمام بر میگردم. از این قضیه خیلی ناراحت میشدم و حرص میخوردم.

فاصله سنی مادرم با ما بچه هاش در مقایسه با مادرهای اون موقع نسبتا زیاد بود. مادر من تقریبا تو سن سی سالگی ازدواج کرده بود، سنی که الان تو این دوره دخترها ازدواج میکنند و یا بچه دار میشن. وقتی مادرم رو با مادرهای دوستام  مقایسه میکنم میبینم مادرم از همه مادرهای دوستام پیرتر بود و از طرفی چون اصلا به خودش هم نمیرسد یعنی وقت رسیدن به خودش رو نداشت و یا اصلا یاد نگرفته بود که کمی هم به خودش فکر کنه خیلی پیرتر از سنش شده بود. یادمه بارها و بارها وقتی مادرم ما رو میبرد حمام ( وقتی خیلی کوچیکتر بودیم و باید با مامانمون میرفتیم حمام) دوست و اشنا و اونهایی که مامان رو خوب نمیشناختند از مامانم میپرسیدند : حاج خانوم نوه هاتو اوردی حمام؟ مامانم هم با لبخند و احتمالا کمی نا امیدی میگفت نه اینها دخترام هستند. البته اینو بگم ها مامانم بدنش ماشاله جوون مونده بود هیچ عیبی تو هیکلش نبود. کمی شکمش بزرگ بود اما اونم بعد از شش تا زایمان و بدون ورزش و رژیم بهتر از این نمیشد دیگه. تازه پوست بدنش خیلی سفید و بی عیب و نقص بود. اما صورتش خیلی پیر شده بود. به خاطر همین خیلی پیر به نظر میومد. البته نمیدونم مامانم خودش اینها رو میدونست و از خودش اینقدر شناخت داشت یا نه……..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 5 =