داستان زندگی دیگری- قسمت هفتم

قسمت هفتم:

پدرم یک کارگر ساده شهرداری بود و شیفت صبح کار میکرد. قبل از اون چه کاره بوده یا اصلا کار دیگه ای هم داشته یا نه رو مطمئن نیستم. فقط میدونم که بعضی وقتها از کار کردن برای نصب تیرهای برق در جنوب ایران صحبت میکرد که اون موقع ایتالیا ئیها قراردادش رو با ایران بسته بودند. به هر جهت پدرم بیست و پنج سال کامل برای شهرداری کار کرد و زحمت کشید. صبحها ساعت چهار صبح از خونه میرفت بیرون و ساعت یازده – دوازده ظهر میومد خونه. وقتی میرسید خونه سلام نکرده یه لقمه نون و پنیر و کره با چای میخورد و میگرفت دوتا سه ساعت میخوابید و دوباره بیدار میشد و ناهارشو میخورد. پدرم خیلی راحت خوابش میبرد. به قول مادر خدابیامرزم سرش نرسیده به بالش خواب بود. وقتی هم میخوابید خرو پف شدید میکرد. خصوصا اگر به پشت میخوابید. وای بعضی شبها من از صدای خور و پف  پدرم بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرد یا به سختی دوباره به خواب میرفتم. الان که دارم از پدرم میگم یاد صدای رنجورش افتادم که امروز ظهر ازش شنیدم وقتی زنگ زدم حالشو بپرسم. معمولا جمعه ها پیش از ظهر به وقت اینجا ( هلند) که میشه بعد از ظهر به وقت ایران  به پدرم زنگ میزنم و حالشو میپرسم. هفته ای یکبار بهش زنگ میزنم و حالشو میپرسم. این تنها کاری هست که من اینجا از راه دور میتونم برای پدرم و بهتر بگم برای خودم انجام بدم. دوست داشتم یکجوری میشد که بیشتر از حال پدرم با خبر میشدم و یا بیشتر ازش مراقبت میکردم. اما جالبه همین تماسی هم که هفته ای یکبار با پدرم دارم هر بار بیشتر از پنج دقیقه طول نمیکشه. یعنی پدرم خیلی سریع میخواد تلفن رو قطع کنه  و من هر چقدر سعی میکنم تا باهاش گفتگو رو طولانی تر کنم نهایتش به همین پنج دقیقه میرسه. اصلا  بزار  قبل از ادامه داستان از اون سرش یعنی از اون زمان گذشته ،  بعضی وقتها هم از این سرش یعنی از زمان حال براتون بگم.)…. امروز صبح پنج شنبه بعد از اینکه  دخترم رو ساعت هشت و نیم صبح بردم کودکستان و برگشتم. دختر دومم هنوز تو تختش بود، بیدار شده بود اما ساکت و اروم داشت تو تختش بازی میکرد.  در حقیقت فمکه ( اسم دختر دومم ِفمکه هست که به هلندی به معنای دختر هست) قبل ازاینکه سارا رو ببرم کودکستان کمی بیدار شده بود اما من و سارا سعی کردیم آروم و بی سر و صدا لباسهامون رو بپوشیم و بیاییم پایین صبحانه بخوریم. اگرچه من مداوم از سارا میخوام که موقع لباس پوشیدن اروم صحبت کنه اما انگار فوری یادش میره و شروع میکنه بلند صحبت کردن. من هم تنها راه چاره رو این میبینم که لباسهای خودمو هم بردارم ببرم تو اتاق سارا و در اتاق رو ببندم و دوتایی باهم لباسهامون رو بپوشیم و البته همینطور اروم با سارا صحبت کنم و یا جواب سوالهاشو با صدای اروم بدم و با تکون دادن دستم به سمت پایین  به سارا بفهمونم که باید اروم صحبت کنه تا فمکه بیدار نشه. بیشتر وقتها خوشبختانه موفق میشیم قبل از بیدار شدن فمکه بریم پایین و صبحانه مون رو بخوریم. بعضی وقتها هم فمکه بیدار میشه و شروع به گریه میکنه که در اینصورت مجبور میشم فمکه رو هم با خودم به کودکستان ببرم. البته تا الان که فمکه تقریبا یک سال و نیمش میشه بیشتر مواقع فمکه تو تختش خوابیده و من فقط کافیه تلفن کودک رو همراه خودم ببرم.اینجوری من میتونستم تا فمکه از خواب بیدار میشه سارا رو بزارم کودکستان و برگردم خونه. از کودکستان تا خونه  با ماشین سه دقیقه و با دوچرخه پنج دقیقه فاصله هست که اگر زمان سوار شدن و پارک کردن ماشین و سارا رو به داخل بردن و چند دقیقه ای پیشش موندن و بعد برگشتن رو حساب کنم جمعا بیست دقیقه ای میشه. امروز هم تقریبا همینقدر طول کشید با اینکه وقتی رفتیم داخل کودکستان دیدیم مادرها  و پدرها با بچه هاشون کنار هم نشستند و مشغول درست کردن یک گلدون کوچک از برگها ی سبزدرختان مختلف با توپهای زرق و برقی به جای گل برای این گلدونها هستند تا به عنوان نمادی از درخت کریسمس ازش استفاده کنند. همه چیز اماده برای درست کردن این گلدونهای  کریسمس روی میز بود و من هم با اینکه پیش بینی اینکار رو نکرده بودم سریع با کمک سارا یه چیزی  شبیه به بقیه گلدونها درست کردم و خداحافظی کردم و اومدم به سمت خونه.

وقتی رسیدم خونه رفتم بالا پیش فمکه، دیدم بیدار شده و داره دنبال پستونکش میگرده. پستونکش رو که زیر یکی از عروسکهاش افتاده بود پیدا کردم و گذاشتم تو دهنش و بالش کوچیکش که عکس یه گربه خوشگل روشه و همیشه و همه جا با خودش باید داشته باشه رو دادم دستش و بلندش کردم و از تو تختش روی کمد گذاشتمش( کمد یه چیزی مثل دراور ما هست که چند تا کشو داره تا ارتفاع 90 سانتی و بالای اون یه تخته صاف لبه دار هست که میتونی یک تشک کوچک پلاستیکی مخصوص تمیز کردن پوشک بچه رو بزاری روش و بدون اینکه خم بشی  پوشک بچه  روعوض کنی و لباس تنش کنی). بعد با خودم اوردمش پایین،کمی باهاش بازی کردم وشیشه شیرشو دادم بهش تا شیرشو بخوره. بعدش رفتم سراغ موبایم تا تلگرام و واتس اپ رو چک کنم . پیام زیادی نداشتم . لب تابم رو روشن کردم و بعد از چک کردن ایمیل هام( کاری که هر روز میکنم)  تصمیم گرفتم فرمهای دریافت ویزای پنج ساله کانادا رو برای یکی از دوستان- چند روز پیشش ازم خواهش کرده بود براش انجام بدم – رو شروع به پر کردن بکنم. اولین فرم رو چند روز پیش براش خالی فرستاده بودم تا به فارسی برام پر کنه و بفرسته اما خبری ازش نشده بود. به خاطر همین گوشیمو برداشتم و بهش پیغام دادم و پرسیدم خبری از پر کردن فرمی که برات فرستادم نشد؟ و میخواستم تو پیغام بعدی ازش بخوام که یک سری اطلاعات بفرسته تا من خودم کم کم شروع به پر کردن فرمها کنم که در جواب پیام اولم نوشت : “سلام، خبرنداری ما اینجا تو تهران  بعد از زلزله  دیشب، تمام شب رو تا صبح تو کوچه و خیابان و تو ماشین خوابیدیم.”

من تا این خبر رو خوندم سریع اول به پدرم زنگ زدم و بعدش به خواهرم و برادرهام پیغام دادم تا از حالشون با خبر بشم. به پدرم که زنگ زدم صدای خسته و رنجورش منو  ترسوند. اولش فکر کردم از زلزله دیشب کمی اسیب دیده یا حالش بد شده اما خوشبختانه هیچ اسیبی ندیده بود ، نه خودش نه خونه فرسوده و کلنگیش. اما چندروزی بود که زانو درد اذیتش میکرد و نمیتونست خوب راه بره. بخاطر همین مجبور بود تو خونه بمونه و فقط تلویزیون تماشا کنه. البته شب قبلش بعد از زلزله دو تا برادرهام به سمت محله پدرم رفته بودند و نصف شبی  پدرم رو با خودشون اورده بودن خونه خودشون تا اگر اتفاقی افتاد پیش هم باشند.

یک ساعت بعدش با برادر کوچیکم از طریق ایمو صحبت کردم و تصویرشو زنده دیدم. اونا ماشینشون رو از پارکینگ اورده بودند تو خیابون و تا صبح تو ماشین خوابیده بودند. بعدش با خواهرم تلفنی صحبت کردم . اونا هم بعد از زلزله،  شوهر خواهر- شوهرش نصف شبی از گرمسار به تهران اومده بود و اونها رو با خودش برده بود گرمسار. با خانوم برادر بزرگم هم با ایمو تصویری صحبت کردم . اونا هم همه وسط اتاق خوابیده بودند.

 خلاصه شب طولانی،  وحشتناک و نا امنی رو پشت سر گذاشته بودند  وامروز هم همه از نگرانیِ تکرار دوباره زلزله  یا مشغول بستن ساک کمکها و مایحتاج اولیه برای بعد از زلزله بودند یا اینکه با واتس اپ اخبار ضد و نقیض راجع به اینکه این زلزله ها واقعی نیستند بلکه زلزله های مصنوعی ساخت بشر ( نیروی نظامی امریکا- پروژه هارپ) هستند رو بررسی میکردند.  وقتی با پدرم از پشت تلفن حالشو میپرسیدم جالب بود که اون هم با اینکه هیچ چیزی از هارپ نمیدونه و حتی نمیتونه تصورش رو بکنه که علم تا کجا ها پیشرفت کرده اما از روی یک حس بدون منطق و از روی نااطمینانی به رژیم و حکومت  میگفت: “من که شک دارم این زلزله بوده باشه.”

داستان زندگی دیگری- قسمت ششم

   خیلی یادم نمیاد وقتی خیلی کوچیک بودم تو اون خونه چطوری زندگی میکردیم. آخه اون خونه رو وقتی من یک سالم بود پدرم و همکارش با هم شریکی خریدند و هر دو با خانواده هاشون اومدند تو این خونه زندگی کردند. اون موقع من ودو تا برادر بزرگم با مادر و پدرم میشدیم پنج نفر و دوست پدرم هم با سه تا بچه هاشون میشدند پنج نفر. یعنی ده نفر تو یک خونه با زیربنای شصت و سه متر، بد ساخت وقدیمی که فقط یه اشپزخانه دو- سه متری در طبقه پایین تو حیاط داشت وتو راه گرد بالا طبقه سوم به سمت پشت بام هم یک ظرفشویی گذاشته بودند که ازش به عنوان اشپزخانه استفاده میکردند و فقط و فقط یک توالت توی حیاط داشت که همه مجبور بودیم زمستون و تابستون ازش استفاده کنیم. زیر زمین هم بعدها یه مدت کوتاه ازش به عنوان حمام استفاده کردیم. البته بیشتر برادرهام ازش استفاده کردند تا ما دخترها.

ادامه خواندن “داستان زندگی دیگری- قسمت ششم”

داستان زندگی دیگری- قسمت پنجم

من دارم  به این فکر میکنم که خب، مادرم از سن سی سالگی تا چهل سالگی مادرِ شش تا بچه شد و ما بچه ها همه این حس رو داشتیم که مادرمون پیره. حالا من که از سن چهل تا چهل و دو سالگی مادر دو تا بچه شدم وقتی بچه هام به سن بلوغ و بعد بلوغ برسند من حتما خیلی پیر شدم اونموقع بچه های من چطوری به این قضیه نگاه میکنند و من چطور میتونم این حس رو در اونها کمرنگ کنم و جو و اتمسفر مناسب و شاد تری رو برای بچه هام فراهم کنم؟ فکر کنم چالش بزرگی برام خواهد بود که همیشه با اون روبرو هستم و باید یه جور مناسبی از پسش بر بیام.

ادامه خواندن “داستان زندگی دیگری- قسمت پنجم”

داستان زندگی دیگری- قسمت چهارم

      اون موقع ها، منظورم از اون موقع ها دهه های شصت بود دیگه کم کم مردم محله ما تقریبا همگی تو خونه هاشون حمام داشتند حالا یه حمام کوچیک در حدی که یک نفر توش جا بشه یا یکم بزرگتر که بشه توش کمی جابجا شد با یک رخت کن کوچیک. البته اگر از محله ما یکم میرفتی بالا تر دیگه همه خونه ها به یک حمام خوب و بهتر مجهز بود. حتی تو کوچه ما هم سه چهارتا خونه که کمی بزرگتر بودند و کمی هم قشنگتر ساخته شده بودند یا از همون اول یه حمام براش ساخته بودند یا چند سال بعدش صاحبخانه یک گوشه مناسب رو برای ساختن حمام در نظر میگرفت و با یه بنا و لوله کش و با حداقل هزینه یه چیزی که اسمشو بشه دوش یا حمام گذاشت درست میکرد تا دیگه زحمت و سختی حمام عمومی رفتن و یا حمام نمره رفتن رو به خودش نده. خونه ما هم با اینکه اصلا خوش ساخت نبود و فقط  بنا هنر کرده بود تو هر طبقه  دو تا اتاق زده بود و تو راه گردونها هم روشویی نصب کرده بود، اما زیر زمین رو  که بزرگ و ترسناک بود لوله کشی اب گرم و سرد کرده بود و دارای یه سکوی نسبتا بود که میشد روش نشست و کیسه کشید. من یادمه که ما فقط یه مدت محدود از زیر زمین به عنوان حمام استفاده کردیم. اونم تازه در نداشت و ما با زدن یه پرده پلاستیکی یه در براش درست کرده بودیم.  تازه ما باید اول وارد حیات میشدیم و بعد از پله های کج و معوج و بلند این حمام پایین میرفتیم تا با یک ذره ابی که از ابگرم کن گرم میشد دوش بگیریم. تازه باید بگم بد تر ازهمه این بود که خونه ما فقط یک توالت اون هم گوشه حیاط داشت و همه اعضای خانواده و مستاجر و صاحبخانه از همین یک دونه دستشویی باید استفاده میکردند. من نمیخوام از وضعیت اون موقع شکایت کنم اما دوست دارم تا جایی که ممکنه و یادم میاد شرایط و محیط اون موقع رو براتون تجسم کنم. شکایت نمیکنم . نا شکری هم نمیکنم چون اون زمان خانه و خانواده هایی هم بودند که وضعیتشون از ما خیلی بد تر بود. 

ادامه خواندن “داستان زندگی دیگری- قسمت چهارم”

داستان زندگی دیگری- قسمت سوم

قسمت سوم:

چیز زیادی از بچگی، جوونی و میانسالی مادرم نمیدونم. چون مادرم خیلی اهل صحبت کردن نبود. اینجوری نبود که بشینه و برای ما بچه هاش از گذشه اش یا از بچگیهاش تعریف کنه. هیچ البوم عکس و یا قطعه عکسی هم از اون دوران با خودش  نداشت، به جز عکس توی شناسنامه اش که فکر کنم مال سن سی و پنج یا چهل سالگی اش بود. توی اون عکس، مامان چادر گل ریز خاکستری تیره شو سرش کرده طوریکه از صورتش اون چشمی که نداشت رو زیر چادر پنهان کرده بود. شاید اینجوری میخواست کسانی که نمیدونند، از روی عکس مامان متوجه نشوند که مامان یک چشم نداره.  مامان هر وقت میخواست بره بیرون چادرش رو اینجوری سرش میکرد. من که اوایل دلیلشو نمیدونستم یکی دوبار پرسیدم مامان چادرتو درست سرت کن. چرا روی چشمتو پوشوندی. مامان هم میگفت مگه چشه، همینجوری خوبه دیگه. چند وقتی گذشت تا بالاخره من کم عقل فهمیدم دلیل اینجوری چادر سر کردنه مامان چیه. از اون به بعد دیگه هیچی نمی گفتم. ادامه خواندن “داستان زندگی دیگری- قسمت سوم”

داستان زندگی دیگری-قسمت دوم

مادرم بی سواد بی سواد بود. تازه این اخرهای عمرش ساعت خوندن رو یاد گرفته بود. با این حال دقیقه ها رو هنوز خوب تشخیص نمیداد. فکر کنم خواهرهای مادرم و تنها برادرش هم همه بیسواد بودند. اون موقع ها که کلاس سواد اموزی گذاسته بودند، فکر کنم دوران جنگ یا بلافاصله بعد جنگ بود،. مادرم مثل پدرم یه چند وقتی این کلاسها رو رفت اما قدرت یادگیریش خیلی ضعیف بود و چون از اعتماد به نفس خیلی پایینی هم برخوردار بود نتونست چیزی یاد بگیره. من هم یه چند وقتی با هاش کار کردم تا کمی الفبا رو یاد بگیره اما اونقدر براش سخت بود که دیگه رها کردم.  هر وقت میخواستم بهش حروف  الفبا رو  یاد بدم یه مداد و یه دفتر بر میداشتم و توش دو سه تا حرف الفبا رو  بزرگ مینوشتم و براش میخوندم . بعد دفتر رو میگذاشتم جلوش و براش یکبار دیگه میخوندم و با دست  حرف مورد نظر رو نشون میدادم. مادرم هم که یک چشم بیشتر نداشت، چشمشو جمع میکرد سر شو میاورد جلو تا مثلا بهتر ببینه. بعدش از خجالت کمی خنده اش میگرفت شایدم از این خنده اش میگرفت که اصلا باور نداشت که بتونه چیزی یاد بگیره. سعی میکرد شکل حرف الفبا رو خوب نگاه کنه و به خاطر بسپاره اما وقتی مداد رو میگرفت دستش و میخواست اون حرف الفبا رو بنویسه انگار یه کوه رو دوشش گذاشتند و دارند بهش فشار میارن. اینقدر براش سخت و هضم نشدنی بود که تمام تلاش من برای تشویقش به جایی نمیرسد و اخرش هم هر دو مون خسته میشدیم و کار الفبا یاد دادن و یاد گرفتن رو میگذاشتیم کنار. فقط از این میون مادرم تونسته بود اعداد رو یاد بگیره و اینجوری حد اقل میتونست شماره تلفن ها رو تا حدودی بخونه و گهگاه  تلفن رو برداره و یا اخیرا موبایلشو برداره و به ما زنگ بزنه. ادامه خواندن “داستان زندگی دیگری-قسمت دوم”

داستان زندگی دیگری-قسمت اول

مقدمه:

داستان زندگی  ادمها با هر محتوایی که باشند  با ارزش و اموزنده هستند. اگرچه بیشتر ما ادمها فکر میکنیم که داستان زندگی باید خیلی هیجان انگیز ، جالب و یا ترسناک و پر از  حوادث عجیب و غریب باشه تا به تحریر در بیاد. یا اینکه داستان زندگی چیزی هست که بعد از مرگ اون فرد ارزش خوندن پیدا میکنه – دیدگاه خیلی از ما ایرانیها بواسطه صفت مرده پرستیمون)، اما من فکر کنم اگر داستاهای زندگی واقعی ادمها چه ادمهای معمولی، چه انسانهای بزرگ به رشته تحریر در بیاد همچنان جذابیت و کشش لازم برای جذب خواننده رو خواهد داشت. خصوصا  اگر نویسنده داستان، داستان زندگی خودش رو با تمام واقعیات خوب و بد، بی پرده و بدون ترس از اینده  به روی کاغذ بیاره. ادامه خواندن “داستان زندگی دیگری-قسمت اول”